تبليغاتX
I V U - یه آدمی با خدا ....
دمدمای غروب کنار يه ده قشنگ , توی دشت سر سبز يه <بابائی> وايساده بود .
می خواست مناجات کنه !
روبه آسمون کرد و گفت : خدايا خودتو به من نشون بده !
يدفعه يه ستاره دنباله دار از اين ور آسمون به اونور آسمون پر کشيد !
طرف که تو باغ نبود دوباره گفت : خدايا با من حرف بزن !
يهو صدای چهچه يه بلبل سکوت دشتو شکست ولی ....
بازم گفت : خدايا لااقل يه معجزه نشونم بده !
يدفعه صدای گريه يه بچه که همون وقت بدنيا اومده بود , دشتو گرفت .
يارو بازم نگرفت !
گفتش لااقل دستتو بزار روی سرم !
خدا از اون ور آسمون دستشو آورد گذاشت رو سر اون مرد .
مرد که حوصلش سر رفته بود با دستش پروانه سفيد خوشگلی که روسرش نشسته بود رو پر داد و رفت !

+ نوشته شده توسط Ali در 85/02/27 و ساعت 12:5 |

hits

افراد آنلاين: نفر